|
میبینم صورتمو تو آینه با لبی خسته میپرسم از خودم
هر گاه خداوند تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن یا تو را در آغوش خواهد کشید
دیگر نمی توانست تفاوتی میان شادی و غصه قائل شود. دخترک درد میکشید وقتی خبرها به گوشش می رسید اما خودش را به نشنیدن میزد. سعی می کرد فرار کند از خبرها از دردهای با فاصله از حقیقت هایی که لمس کردنشان را انکار میکرد . دخترک سخت ترسیده بود از اینکه دیگر نتواند گریه گند مثل اون دوستش که انقدر غصه خورده بود که آرزو داشت بتواند کمی اشک بریزد. دخترک خسته نبود چون خیلی قبل ترها با خودش عهد کرده بود که نگذارد زندگی بر او حاکم شود. خوب می دونست که پررو تر از آن است که خودش را به دست سرنوشت بسپارد و هنوز با همه توانش می جنگید. دخترک, از تلاش خسته نبود ,
خون قرمز است و خون مردگي ابي در دنيا از احساسات متنفراند و در قلب من هم چنين رخ داده است شايد روزي برسد كه همه جا مملو از احساس باشد ولي ديگر دير شده چون من نيستم شايد هم باشم ولي ديگر برايم مهم نيست
نگران نیستم که دیگران دیوانه ام بخوانند اما باز آرام نمی شوم..... پ.ن :
خدا نشونشو از کی بگیرم
آخه هنوز دلش از جنس سنگِ ، هنور دلم واسه دلتنگی تنگه
چطور دلش اومد از پا بیفتم ، بهش نازکتر از گل هم نگفتم
هرچی به من بگی همون میشم، فقط یه بار دیگه بیا و دست منو بگیر
ای دل صبور و بی کس من اون نمیاد پیشت دیگه بهونه نگیر
حالا من موندمو همین دوتا چشم گریون موندم توو این کوچه ها آسو پاس حیرون
حالا من موندم و تو و شب بی ستاره
خدا ازت میخوام یادش نیفتم
خدا اگه نمیشنوه صدامو بهش بگو دلیل گریه هامو
اونیکه گفته بود عاشق ترینه حتی خیانتش به دل میشینه
باور ندارم منو تنها میزاره ، دلم واسش یه ذره شده اما دیگه نیست لعنت به تو ای دست سرد روزگار یکی بود تو قصمون وفا نکرد یکی بود زندگیشو هوس سوزوند... آبروش رفت و دیگه اینجا نموند. یکی بود، یکی نبود و یه پری، یه بغل عاشقیای سرسری... کی بود اون که طاقت گریه نداشت؟ عاشق هوس شد و تنهام گذاشت! کی بود.. کی بود ؟؟!؟ اون تو بودی، کاشکی از اول نبودی...
امروز فهمیدم که خدا منو فراموش کرده از امروز دیگه مطمئنم. من مردم . امروز خسته شدم امروز می خوام دنیا رو بی خیال شم من خیلی عذاب دیدم من حقم این نبود از همون بچگی حسرت همه چیز رو تو دلم می ذاشتم الان دیگه پر شده جای خالی توش پیدا نمیشه باور کن امروز دیگه جونم به لبم رسیده از جونم سیر شدم. مگه میشه یکی این همه بد شانس باشه همه یه جوری با من لج میکنن. من باید همه رو درک کنم .ولی هیچ کس منو درک نمیکنه. بخت من سیاهه تا اخرشم سیاهی پیشونیم پاک نمی شه این غم وتنهایی با من به دنیا امدن با منم میمیرن
نمي دونم چِــمه دلم آبي ِ آسمون ميخواد دلم پاكي مطلق ميخواد انگار دوباره به این دنیا اومدم وقتي دردش شروع ميشه ديگه هيچي از خدا نميخوام. فقــط ميخوام اين دردِ لعنتي رو از سرم بكشه بيرون. وقتي بهش مبتلا ميشم تا دو ســــه روز هيچي از اين دنيا نمي فهمـم
|
About![]()
با اشتیاق می نویسم:
Home
|